تحلیل و بررسی رمان چراغها را من خاموش می کنم از جنبه عوامل قصه

تحلیل و بررسی رمان «چراغ ها را من خاموش می کنم» از جنبة عوامل قصه

1- عامل تجربه (Experience )

          رمان «چراغ ها ...» رمانی نئورئالیستی است و همان طور که می دانیم نویسندگان نئورئالیست بیش از آن که پای بند الگویی برای نمایش فقر و اعتراض اجتماعی باشند از تجربیات زیستی خود می نویسند؛ از این رو، در نوشته هایشان زندگیِ بی شور و جاذبة طبقة متوسط شهرنشین را منعکس می کنند و تلاشی برای پرداختن به مسائل بزرگ اجتماعی و سیاسی نمی شود. همة فکر و ذکر نویسندة نئورئالیست به تصویر کشیدن تیره روزی های اعماق جامعه نیست بلکه ارائة زندگی آدمی است در همان هیئت  ساده اش. نویسنده می خواهد از آن چیزی بنویسد که درباره اش می داند. به نظر او هرچه هست دیدنی است و براساس تجربه ای زیست شده و حس شده می باشد.

          آری، خانم پیرزاد نیز در این اثر نئورئالیستی اش سعی کرده تجربة زندگی در دنیای بطالت های روزمره که جایی برای رؤیا و آرمان نمی گذارد را به تصویر بکشد؛ دنیایی که سراسر تکرار است و آدم- های خسته از روزمرگی در تهیِ دلهره آور به خود وانهاده می شوند تا با همتا یا منِ دیگرِ خود، گفت و گویی درونی برقرار کنند.

2- عامل جدال (Conflict)

          در رمان «چراغ ها ...» انواع کشمکش وجود دارد: میان دوقلوها و آرمن، آرمن و والدینش، کلاریس و آرتوش، کلاریس و آلیس، آرتوش و گارنیک، کلاریس و ویولت، مادر و تقریباً همه و غیره. نویسنده انواع کشمکش ها را طراحی کرده تا از جذابیت رمانش نزد خواننده مطمئن شود.

          با این حال این کشمکش ها انتظارهایی را دامن می زنند که برآورده نمی شود: این انتظار که کلاریس علاقه اش را به امیل ابراز کند، این که آرتوش از این قضیه با خبر شود، این که خانواده از هم بپاشد (یا دست کم دچار بحرانی جدی شود)، این که میان آرتوش و امیل و یا کلاریس و ویولت درگیری و تعارض به وجود آید. هیچ کدام از این انتظارها برآورده نمی شود؛ در عوض، کشمکشی درونی در ذهنِ کلاریس که با دو "ورِ" مختلف تجسم می یابد، عملاً از نیمه به بعد بر تمام کشمکش های بیرونی سایه می اندازد و نقطة اوج رمان، شکلی سوبژکتیو به خود می گیرد. حتی کنش های بیرونی نیز همه در جهت تشدید این کشمکش درونی عمل می کنند: دستِ کلاریس موقع آشپزی می سوزد (ص 107) ، قهوه سر می رود (ص161)، کلاریس دستش را می برد (ص163) و آن مورد چشمگیر حمله ملخ ها (همچون توفان در شاه لیر یا حملة مورچه ها در صد سال تنهایی، یا گردباد شن در بیمار انگلیسی و ...) عملاً تجلی و تجسم حالات درون متلاطم راوی است؛ اینک چند نمونه از کشمکش ها:

2- الف) دو ورِ ذهنِ کلاریس:

          «تا اولین دلمه را پیچیدم و گذاشتم توی دیگ، دو وَرِ ذهنم کشمکش را شروع کردند.

          "خیلی احمقی."

          "چرا؟ کجای این که دو نفر علاقه های مشترک داشته باشند اشکال دارد؟"

          "هیچ اشکالی ندارد، ولی __"

          "حالا چون یکی زن ست و یکی مرد نباید با هم حرف بزنند؟"

          "فقط حرف بزنند؟"

          "البته که فقط حرف بزنند"

          __

          "تنها کسی ست که حرفم را می فهمد."

          __

          "بس که هر کاری را برای دیگران کردم خسته شدم."

          __

          "این هم جوابم. بچه ام فکر می کند غرغرو و ایراد گیرم. شوهرم اصلاً حاضر نیست یک کلمه با هم حرف بزنیم. مادر و خواهرم فقط مسخره ام می کنند و نینا که مثلاً با هم دوستیم فقط بلدست کار بکشد. مثل همین الان. مثل همین الان که باید برای آدم هایی که هیچ حوصله شان را ندارم غذا درست کنم."

          "چرا دلمه درست می کنی؟"

          "برای کی دلمه درست می کنی؟"

          "خیلی احمقی."» (چراغ ها را من خاموش می کنم، صص 202- 201)

2- ب)- کلاریس و آرتوش:

«تا آرتوش پرسید "عینکم را ندیدی؟" گفتم "روی پیشانی من ننوشته اند مامور پیدا کردن اشیاء گمشده"» (همان، ص 165 )

2- ج) مادرِ کلاریس و آرتوش (دامادش):

          «روزی که گفته بودم می خواهم با آرتوش ازدواج کنم اولین سؤال مادر این بود "از ارمنی های کجاست؟" و تا گفتم داد زد "چی؟ تبریزی از دماغ فیل افتاده؟" اگر پا درمیانی پدر نبود که برایش فرق نمی کرد دامادش از ارمنی های جُلفا باشد یا تبریز یا مریخ ازدواج ما راحت سر نمی گرفت.»

(همان، ص 27)

          «این هم که آرتوش از هر فرصتی برای گوشه کنایه زدن به مادر و آلیس استفاده می کرد، برای این بود که مادر و آلیس درست همین کار را با آرتوش می کردند و من این وسط سال ها بود نقش میانجی را خوب یاد گرفته بود.» (همان، ص 107)

2- د) آرمن و دوقلوها (آرمینه و آرسینه):

          «(آرسینه) گفت "نهار باشگاه می خوریم؟" آرتوش شکر ریخت توی فنجان چای و هم زد. "به یک شرط."

          آرمینه تند لقمه اش را قورت داد. "چه شرطی؟ همه کارهای مدرسه را کردیم. تمرین پیانو هم کردیم. اتاقمان را هم جمع و جون کردیم." آرمن قسمت شل و سفت نیمرو را سوا می کرد. "جمع و جون نه. جمع و جور. خنگ __ " نگاهش افتاد به من و بقیه ی حرفش را خورد. (آرتوش) گفت "به شرطی که دخترهای خوشگلم یکی یک ماچ گنده بدهند به پدر."

          آرمینه و آرسینه زدند زیر خنده و از جا پریدند. آرمن شکلک درآورد و گفت:"یِه یِه یِه، چه لوس."»

 (همان، صص 60- 59)

2-5) آلیس (خواهر ترشیدة کلاریس) و زنانِ متأهل خوشبخت:

          «آلیس تکه ای نان برداشت، نگاهش را دور تالار چرخاند و شروع کرد. "زن دکتر صالحی فرد را دیدی؟ با این ریخت و قیافه ی اُزگَل می بینی چه شوهری کرده؟ زن دُلا تاریان را نگاه کن. نمی دانم چرا همه می گویند شیک پوش. این هم کلاه ست گذاشته سرش؟ عین لگن بچه. خیال کرده هر زنی کلاه گذاشت سرش شد ژاکلین کندی."» (همان، ص 80- 79)

3- عامل حادثه (Event)

رمان «چراغ ها ...» رمانی «Light» یعنی سرگرم کننده می باشد و نویسنده مرتب خواننده را در انتظار رخ دادن حادثه نگه می دارد در حالی که رمان به پایان می رسد و حادثة مورد نظر روی نمی دهد. در واقع رمان «چراغ ها ...» رمان حوادث بی رویداد است که تنها در ذهن راوی به وقوع می پیوندند نه در عالم برون.

4- عامل داستان (Story )

          داستان روایت مرتب و منظم حوادث است که البته در این رمان چون داستان تنهایی یک زن خانه دار بیان می گردد؛ بنابراین تسلسل و توالی کارهای روزمرة او از صبحانه دادن همسر و فرزندانش تا خاموش کردن چراغ های منزل در شب به ترتیب بیان می شود و آن حادثة خارق العاده (عشق کلاریس به امیل) تنها در ذهن راوی رخ می دهد و داستان این عشق نیز که از زبان دو وَر ذهن کلاریس روایت می شود، خواننده کنجکاو را برای تعقیب حوادث تحریک می کند که چه اتفاقی می افتد آیا کلاریس به امیل ابراز علاقه خواهد کرد؟

5- عامل طرح و توطئه (Intrigue)

          رمان «چراغ ها ...» از آن دسته رمان هایی است که همه چیز در آن به سمت پایانی معطوف به فاجعه پیش می رود، اما رمان به طرز مبهوت کننده ای پایان می یابد؛ در واقع روند ماجرا درست از همان  لحظه ای که فاجعه اتفاق می افتد، یعنی امیل تصمیم خود را برای ازدواج با ویولت به کلاریس می- گوید، آغاز می شود. در این ساختار سنتی قصه های عشقی، ضلعِ سوم مثلث عاشقانه در همین لحظه کامل می شود؛ عاشق و معشوق و رقیب همگی فراهم آمده اند و همه چیز برای بروز فاجعه مهیاست. رمان نیز تا این لحظه (فصل سی وهشتم) برای پیش رفتن به سمت ضربة نهایی آماده کرده است. اما درست از همین لحظه نویسنده هر آن چه را که رشته است، پنبه می کند؛ انگار نه انگار که خواننده اش را سی و هشت فصل برای رسیدن به همین لحظه منتظر نگه داشته است؛ تعلیق این صحنه، درون اتفاق دیگری، که هجوم ملخ هاست، حل می شود و از بین می رود؛ گویی این فصل به جای تعلیقِ اعترافِ عاشقانه امیل، قرار است شرحِ علمی حمله ملخ ها باشد؛ بنابراین رمان نویس، از روی عمد همة طرح و توطئة رمان را وا می نهد و پی رنگ رمان را به طرزی شگفت انگیز به سمتی دیگر می کشاند. دقیقاً پس از همین فصل است که آرتوش، شوهر بی اعتنای کلاریس، پس از سال ها به او توجه می کند و دست بر شانة او می نهد.

پایان بندی رمان به گونه ای آگاهانه با روندِ خود ستیزیده عادت خواننده را به چالش گرفته است. رمان نویس آشنایی خواننده با روندِ مألوف رمان را می زداید؛ زیرا به زعمِ او، در هستی رمان می توان نتایج را بر مقدمات استوار نکرد. رمان هستی یگانة خود را دارد و نتایج، رها از مقدمات رخ می دهند. علت و معلول ها خودانگیختگی رمان را به اسارت می گیرند. در این جا رمان چارچوبِ اسارت با پیرنگ را می دَرَد و به این ترتیب هم پای قهرمان اصلی خود (کلاریس) به آزادی دست می یابد. رمان و کلاریس هر دو اسیراند؛ رمان از طریق انقلاب در پی رنگ و کلاریس از طریق برگذشتن از چارچوب- هایی که او را به اسارت درآورده اند، آزاد می شوند. در واقع رمان فقط زمانی می تواند به آزادی و خودانگیختگی دست یابد که روابط علت و معلولی و طرح و توطئة مألوف داستانی را از پیش پای قهرمانِ خود بردارد.

6- عامل شخصیت (Character )

          به منظور بررسی دقیق تر عامل شخصیت در رمان «چراغ ها ...» ابتدا به معرفی مختصر شخصیت های اصلی می پردازیم که عبارتند از:

6- الف) کلاریس- راوی و شخصیت اصلی که زنی تحصیل کرده، کدبانو، وسواسی نسبت به نظافت، بسی

/ 1 نظر / 353 بازدید
مرتضی

مطالب شما زیبا بودند.از باب قدردانی از زحمات شما نوشتم.من این رمان رو خونده ام.دید شما دقیق و زیباست.آفرین بر شما