آخر قصه

 

 

 

 

کودک که بودم هر بار کارتون دخترک کبریت فروش از تلویزیون پخش می‌شد، می‌نشستم و با شوق فراوان آن را نگاه می‌کردم به امید آن که پایان داستان تغییر کند و بالاخره یک نفر کبریت‌هایش را بخرد و او دیگر از گرسنگی و سرما زیر پل منجمد نشود امّا ...

    الان سال‌ها گذشته و من دیگر بزرگ شده‌ام. سال‌هاست که هر روز دخترک‌ها و پسرک‌های آدامس فروش، فال فروش، جوراب فروش، گل‌فروش و ... را می‌بینم و بی اختیار از آن‌ها خرید می‌کنم و در ذهنم سراغ دخترک کبریت فروش را می‌گیرم. بعد به خانه می‌آیم .کتری برقی راروشن می‌کنم، گل‌ها را در گلدان می‌گذارم، یک لیوان چای داغ برای خودم می‌ریزم و فالی که خریده‌ام را می‌خوانم به امید مژده‌ای از دخترک کبریت فروش.

/ 3 نظر / 29 بازدید
مونوبلاگ

قوي ترين سيستم وبلاگدهي رايگان ايراني راه اندازي شد!! با ساخت وبلاگ در سيستم مونوبلاگ به صورت رايگان در صفحه اول گوگل قرار خواهيد گرفت و بازديد فوق العاده بالايي خواهيد داشت.... همين حالا به جمع مونوبلاگي ها بپيونديد براي ثبت وبلاگ به آدرس زير مراجعه کنيد www.monoblog.ir

پاليزبان

درود بر شما دو نكته و يك حكايت نكته اول آنكه هرگز براي هيچ دستنوشته اي از واژه ي ناخوشايند ( در پيتي ) استفاده نفرماييد . قلم را حرمتي است و افزون بر اين ، من برخي از نوشته هايت را عميق خواندم . از جوهر خوبي برخوردار بود و اگر نبود يقين بدانيد كه هرگز كامنتي برايتان نمي گذاشتم . نكته دوم : از دنيا و روزگار بايد به قدر همان شئونات و منزلتشان توقع داشت و نه بيشتر . دنيا را ساخته اند براي جفا . براي نامروتي و صد البته براي تعالي انسان ها در كنار و اثناي همين خصيصيه هاي كه در بطن دنيا وجود دارد .

پاليزبان

و اما حكايتش : از كودكي آموخته بودم كه بايد با روياهايم به بالين براي استراحت بروم . در نوجواني يافتم كه بستر ، مي تواند به غير از رويا و خيال ، نيز كاربرد مرور درس هايي باشد كه به هزار و يك دليل در بيداري از آن مغفول مانده ايم . اما در جواني ام به من آموختن كه در هنگامه ي خوب ، يك چشمت بيدار باشد و چشم ديگرت به خواب رود ! . اكنون به اشتباه استراتژيك سير تطور زندگاني ام پي بردم . و آن اينكه تنها در خواب است كه ادميزاد مي تواند بدرستي بيداري كند و از اين بيداري معزوز شود و به آرامشي دست يابد كه نه ديگران را زيانبار است و نه خودش را مصيبت زا . و اما از دايره نكات و حكايت كه بيرون برويم بايد به محضرتان عرض نمايم كه شما از سدره المنتهاي خيال نيز گذشته ايد و لذا هيچ ليستي بر شما مشكين نخواهد بود . از پنجره ي چشمخانه ات به چشمه اي نظاره كن كه بي آنكه باراني ببيند ، آبستن جوشيدن شد . شبتان مملو از ستاره ي رخشان و لبالب از آرامش دل