ورقی باید می خورد از بودن به شدن!

 

خوانده شدم

بدان کاخی که

عرشش سقف کلیسایی بود

و فرشش باغ شیدایی

پادشاهش کشیشی بود

و کشیشش پادشاهی

و زبان گشودم به اعتراف

و تجربه کردم

عاشق شدن را

عاقل شدن را

دیوانه شدن را

...

شدم

هرآنچه باید می شدم!

و از این شدن ها چه باک!

که از بودن به شدن لازمه ی تغییر است و تغییر لازمه ی کمال!

شیخ صنعان باید خرقه ی زهد  می درید و زنار می بست!

دخترک ترسا باید در وادی تشکیک هروله می رفت! پای دلش باید تاول می بست!

باری تجربه باید کرد،  باری!

"تا دو پایمان یک پا نشود نخواهیم دانست که با یک پا هم می توان شب بی مهتاب را تا به صبح پرسه زد!

تا دو دستمان یک دست نشود ، نخواهیم دانست یک دست می تواند درد دل دست دیگر ش را بنویسد!

و ....

با یک چشم نیز دنیا همان رنگ است!"

اما گوش هایمان...

نا شنوا هم که باشند...

با زهم خواهند شنید

تپش های قلب را!

ای کاش قلب هیچ کسی زیر 35% نپد!

 ----------

پ.ن:

مطالب در گیومه نقل قول است!

 

/ 0 نظر / 49 بازدید