جرم

 خروس را به جُرم آنکه وقت سحر آواز نداد سربریدند و هیچ کس ندانست که او در سوگ از دست دادن معشوقه اش روزة سکوت گرفته بود! 

 

 

/ 4 نظر / 33 بازدید
پالیزبان

سلام خدایش بیامرزد ! امان از دست این عشق که چه بلاهایی سر این موجودات زنده آورد . و امان از دست این موجودات زنده که چه بلایی سر بی سر خویش آوردند . فلاسفه می گویند دور و تسلسل باطل است . منطقیون بر این باورند که التزام به شی التزام به لوازم شی را موجب می گردد . عرفا نیز همچنین بر طبل پای استدلالیون چوبین بود می کوبند . به گمانم چندی نخواهد پایید که تار و پود دل بر دشت مغان بی تفاوتی , معلق در هوایی خواهد گشت که هرگز نه حوا را دید و نه آدم را . راستی ! سر مقبره آن خروس مرحوم از قول من بنویس : روزه ات را دیر شکستی کفاره اش ؛ بخشیدن تاج است به جوجه اردکانی که سودای بام را در سر می پرورانند . بدرود

پاليزبان

سلام گرامي دوست همانگونه كه مرقوم فرموديد خيالات و حقايق گاهي در هم مي آميزند و گاهي از يكدگر عبور مي كنند ، گاه هم را نفي مي نمايند و گاه بسان دو خط موازي در بي نهايت به سوي غايتي مي تازند . مهم اين است كه ما به عنوان يك انسان ، در كجاي اين فرايند خود را مي يابيم ، مي بازيم . و مهمتر اينكه در اين فعل و انفعالات در كفه ي ترازي وجودمان چه چيزي مي ماند و چه از كف مي دهيم . مكاتب نظري گوناگوني در سير تطور بشريت به منصه ي ظهور رسيدن و بعد از طي زماني خاموش شدند ، مكاتب ادبي نيز در زمره ي همين احوالند . مركانتيليسم باشيم يا اومانيسم ، رئاليسم باشيم و يا سوررئالسيم باشيم و .... باز هم تفاوتي در ماندن و بودنم نمي كند . بايد ديد كه كجا و با كدام جوهر مايه فكري مي توانيم انسان باشيم و انسانيت را ترويج ( و حتي حفظ ) كنيم .

پاليزبان

پدر مرحومم شخص بسيار فاضلي بود . طبع شعر خوبي نيز داشت ( گمانم اين حس مورثي باشد ) و از محضر او ، بسيار آموختم . ليكن معمولا تعلق خاطر و وابستگي افراد به مادر به مراتب بيشتر است . زمان هاي سختي را مي گذرانم . روحم را مصلوب كرده اند . آتشفشاني در اندرونم شعله ور گشته و ياراي اطفاء ش در من نيست . شعر در وصف آنها در گذشته زياد سروده ام . اما اكنون كه فكر مي كنم ، مي بينم كه اين لحظات در هيچ قالب شعري نمي گنجد ، اين لحظات با هيچ قافيه اي موزون نمي گردد و اين لحظات را هيچ تركيب بند و ترجيح بندي نيست . فقط در اين لحظات ، بوي تراب سراسرم را تسخير كرده و مسخ ثانيه هايي شده ام كه باورش بسيار بيشتر از بسيار برايم سخت است . اما علي رغم همه اين مصايب ، باز هم بخداوند متعال رو مي كنم و به او مي گويم: " خدايا شكرت ! " و به او مي گويم : تو مي خواهي ببيني من كي دست از شكرگزاري ات بيرون مي كشم !؟ . در زندگي خيلي چيزها از من ستاند ليكن جز شكر پاسخي به آنها نداشتم . همه چيز را او داد و هر چيز را كه به مصلتش بود ، از من ستاند . پس خيالي نيست . دستهايم را به در و ديوار مي گيرم و بر مي خيزم و با خاطراتي زندگي مي كنم كه

فرشته پورصدامی

جنون را گر بعالم حاصلی بود.... بدست ما و مجنون هم دلی بود..... در سوگ خیلی چیز هایی که داریم و نمی بینیم باید دست سکوت به دامان خویش زد. موفق باشی هر روز بیشتر از دیروز. دوست مهربان.