گوشها و چشمهایی که کاشتم!

گوشهایم را به قابیل دادم تا همراه برادرمان هابیل دفنشان کند

تا  قارقار کلاغ قاتل،  سمفونی مرگ را برایشان بیش از این  ننوازد

و چشم هایم را همانجایی کاشتم که دانه های سیب از دست پدرم آدم بر زمین افتاد

نمی خواستم نظاره ای دیگر بیفکنند بر نقوش آن مار ملعون پیچیده بر پای طاووس!

راستی این دخترک حوا...از همان روز نخست  کور بود و کر !

کمی صبر کن...

این جمله چقدر آشناست!!!

"  الحب یعمی و یصم"

عشقست که کور می کند و کر

نکند...؟!؟!؟

/ 0 نظر / 72 بازدید