به کوری چشم مورچه ها

چه وهم خوشی

او که در پندار خود دلبسته بود

هنگام تاراج گلویش

در زیر تلی از خاک

خواهند فهمید مو به مو

تمام حرفهایش را

مورچه ها!!!

آری آری !

خواهند آمد به زیارت ما

اما...

برای  تقسیم چشمها !!!

و طعم شور این پیه  ها

پیه های  کوچک نباریده  جز دریا

آزرده کام می کند بی شک

مذاق  شیرین طلبان را

و آنها که  آویخته  از حلق هایشان

گوشهایشان...

چگونه خواهند شنید

فریادهای  در گور لالا کرده را

کاش  می دانست او حکایتش

 

 

 

 

زمزمه ای تکراریست

"روایت همان سنگ است

که پالیزبان می گفت

سر کوفتنش تنها

از فرط تنهاییست!

و باری...

همدرد خواهند بود،

مردمان باری...

اما نه باسنگ

که با شیشه!"

کجایی برادر؟!

می خواهم تا زنده ام هنوز

رها  کنم  سکوت را

شهر آشوب سینه شود با شلوغ کاری اش

توپ  زند به دنده ها

بگریزد از پس کوچه ها

بگذار...

بگذار حرفها بازی بی حرفی کنند

به  کوری چشم مورچه ها!!!

/ 1 نظر / 20 بازدید
پالیزبان

درود پیش از زادنم تقاص عاقبت را برای همیشه دادم سرم را به هیچ کجاوه ای نکوفتم و هیچ بیرقی را فرو نریختم از ازل پیمان خویش را مومیایی کردم تا مبادا موریانه ای در عهدم به قدر خدشه ای , دندان برد غربت را می دانم چیست درس گور را از حفظم مشق آدمیت را بر دامن مادرم بارها و بارها نبشته ام و می دانم چیست , ناداری بر روی طناب خیالاتم همیشه یک سایه خورشید , خفته است تا بدانم و یادآوری کند : که فردایی برای فردا شدن , وجود دارد . بدرود